|
همیشه ثابت سلام دوستان خوبین؟ ببخشید که من نمیام به وب هاتون بسرم واقعا منوببخشید!چون وقت نمیکنم اگه کسی هم کاری باهام داشت بیاد واسم نظر بذاره پایین نظرش من جوابش رو میدم ،ازم ناراحت نشین! باورکنید که شرمنده ی همتونم که میایین ونظر میذارین و نظر منو توی وب هاتون نمیبینید!باورکنید اگه وقت کنم میام مطلب همه ی وب هارو میخونم ولی دیگه وقت نظر گذاشتن ندارم! خب حالا اگه تونستین هفته ای یک بار بهم سربزنید چون من میام آپ میکنم نظرا رو میخونم اگه هم وقت کنم به وب های چندنفرتون میسرم و میرم که کلا نیم ساعت هم نمیکشه! حالا دوستانی که جدیدا به من سر میزنید ودرخواست تبادل لینک دارین اگه دلتون میخواد میتونید منو به همین اسمه خانه ی عشق بلینکید و مطمئن باشید که منم میلینکمتون واگه وقت کنم بهتون خبر میدم! ممنون از حضور همتون بای. فقط متن پایین رو بخونید(چون این لینک ثابت هس پست ها ی جدید پایین میفته)! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 15:37 توسط سایه
نمیدونم چی میخوام از خودم...!از اون.....! دیگه با خودمم مشکل دارم....! شاید خیلی زود بود واسه خیلی چیزا....! احساس میکنم هنوز نمیشه خیلی چیزارو درک کردو فهمید...! ولی دیگه واس وقت خواستنو فکر کردن گذشته...! دیگه دیر شده...! فقط تنها کاری که میشه کرد اینه که تنها موند....! حتی واسه چند روز....! فرصت لازمه...! نیاز به آرامش دارم.....! دلم براش میسوزه اون داغون تر ازمن...! چون هم باید ناراحت شه همه تاوان کاری که نکرده رو پس بده....! دلم واس خودمم میسوزه....! احساس میکنم اشتباه کردم...! یه انتخاب بچگانه...! ولی بااین حال این اشتباهمو دوست دارم....! نمیخوام از دستش بدم...! نمیخوام هیچکی غیر خودم بهش تسلط داشه باشه..! بااینکه باهاش دعوا کرم ولی اگه کسی بهش حرفی بزنه دهنشو خورد میکنم...! اون تمومه وجود منه....! من دوسش دارم...! خیلی زیاد....! نمیخوام از دستش بدم...! فقط یکم نیاز به وقت دارم...! باید آروم شم...! شاید زیاد شایدم کم....!ولی باید تنها باشم...! دوسش دارم به اندازه همون ..............! باران برای هیچ کس تکراری نیست... هرچقدر که ببارد زیباست.... وتو بارانی.....! یاحق سلام امشب حالم خوش نیس.... بعد چند وقت اومدم ولی با غصه ی زیاد.... امشب با سوگی دعوا کردم اصن حالم خوش نیس داغونم..... خیلی وقتا باهم بحثمون میشه ولی آخرش با یه خنده تموم میشه یعنی همش الکی بوده... ولی امشب خیلی داغونش کردم....خیلی زیاد... دلم واسش سوخت...با اون پا دردش نفهمیدم چه جوری خودشو به من رسوند...! گناه داشت نباید باهاش اون رفتارو میکردم...! خدایا امشب من بمیرم که انقد اذیتش نکنم....! آخه چه جوری تونسم نمیدونم...! فکرشو کن...؟!به کسی که باتموم وجود دوسش داری برگردی بگی من فقط خواسم تورو بازی بدم.....! ولی من احمق به سوگیم....!به وجودم....! به زندگیم...!بهش گفتم که من تورو بازی دادم....! تو این مدت کم اذییتش نکرده بودم.....!امشب خیلی حرف بدی بهش زدم...! آخه بگو احمق تو که جنبه نداری و سریع جوش میاری غلط میکنی میتلی به سوگی که آخرش ایجور بشه...! خیلی احمقم....! الهی سایه کفن شه که نبینه سوگیش ایجور داغونه.....! خدایا...................! خسم... داغونم.... آخه چرا باهاش ایجور کردم...! آخه چرا اون انقد خوبه که سریع منو بخشید؟؟؟؟؟؟؟؟ دوس داشم بیادو یکی محکم بزنه تو گوشم ولی فقط بهم گفت فردا صبح که آرومتر شدم میام پیشت تا باهم بحرفیم...! دوس نداشم مثه همیشه کوتاه بیاد دوس داشم هرچی از دهنش در میاد بهم بگه ولی حتی نذاش خودم به خودم بدوبیراه بگم تادلم خنک شه...! دسشو گذاش جلو لبامو گفت ساکت باش گذشت حالا عصبی بودی یه چیزی گفتی...! همین...! پر از توام... به تهی دستی ام نگاه نکن... مگو که هیچ نداری.... ببین تورا دارم.... یاحق میدونی چرا یک مقدسه....؟ میدونی چرا یک مقدسه و ما هیچوقت به این موضوع فکر نکردیم...؟ یه سوال «البته شرمنده ها ناراحت نشید...!»کدوم مسلمونی تا به حال به عدد یک فکر کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کرده که چرا مقدسه؟؟؟؟؟؟ حالا واسه چند ثانیه هم که شده فکر کن اگه تا به حال فکر نکردی..! .... ..... ....... ........ .......... ............ خب حالا بسه فکر کردن من جوابشو بهت میدم...! بنظرم چون ما....«همه انسان هایی که به خداوند ایمان دارند» فقط و فقط یک خداوند رو میپرستیم....! چون ما فقط یک رسول خدا(ص) داریم که فقط یک قرآن ویک معجزه به عظمت قرآن برای ما آورد...! چون ما همه به یک حضرت علی(ع) که امام اولین ماست و یک حضرت قائم(عج)که امام آخرین ماست اعتقاد داریم...! چون ما همه از نژاد یک آدم و یک حوا هستیم....! چون زمین هستی که روش دارحال زندگی هستیم فقط یکیه...! چون مقدس ترین عشق جهان فقط یکیه...! چون هرکسی که عاشقه فقط یک عشق داره...! چون بهترین عشق فقط یکیه...! و چون همه ی ما فقط یکی هستیم....! خب حالا حرف های من تموم شد...!اولا ببخشید که سرتونو درد آوردم... دوما که هرکی که با حرفهای من موافق نیست بهم بگه...! ناراحت نمیشم...! یاحق تا بهانه ام برای زندگی توئی...! روزهایم را گذراندم...سخت،تلخ،بی مهر ولی باامیدتو...! هرگاه که در زدم...در را بروی من گشودی...! اما این بار...از هفت در یوسف این درها سنگی تر است....! این درها گشودنی نیست...! این بارهم مرا همراهی شو...!ای یزدان...این بار برمن نیروی قرار ده...! این عشق جاودانت را در من شفایی بخش....! لحظه ای در کنارم بنشین...!لحظه ای مرا در آغوش خویش بکش... مراپناهی ده...! این بار هم تکیه گاهم شو...! برمن بگو،خوبی را...!برمن نشان ده،زیبایی را...!برمن نگه دار،استواری را....! برمن ده،شجاعت را...!برمن قرار ده،مهربانی را...! زندگی را...! آسان بدار...! فردایی بی پناه...!فردایی...!بی نیازم...بی نیاز...! اسیرنیازی مبهم از بی نیازی خود...! خلائی پر از بی پروایی...! بنده ای پر از عذاب...!خالی از خاموشی...!پر از خالی...! از انتهایی بی پایان...! شاید باشد...! آن آسایش،شلوغی...!شایدباشد...بی پروا تر از پروانه...! یزدانی منزه...!یزدانی پر از تنهایی...! «سایه تنهایی» سلام.
نمیدونم واسم اتفاقات عجیبی افتاده! خودمم باورم نمیشه.... خیلی جالب.... تازه میخواسم بزرگ شم ولی مثه اینکه زیادی بزرگ بودمو خودم خبر نداشم... نمیگم چه اتفاقی چون شاید باورتون نشه... ولی اتفاقی افتاده که باعث شده زندگیم خیلی تغییر کنه.. خودمم اصن فکرشو نمیکردم...! واسم دعا کنید...! دعاکنید که زندگیم بهتر ازین بشه....! دوستون دارم....! بووووووووووووووووووووووووووووووووس. بای....! یاحق سلام... نمیدونم چمه...! دوست دارم داد بزنم...!دوست دارم خودمو از بالای یه درخت خیلی بلند آویزون کنم....! احساس میکنم خیلی بچم....!احساس میکنم هنوز نتونسم توی این جامعه بزرگ شم...! احساس میکنم واس دروغای این جامعه هنوز خیلی کوچیکم...! هنوز اونقدری بزرگ نشدم که بتونم این همه دروغو تحمل کنم...! قبلا احساس میکرد که خیلی بزرگ شدم...! فکر میکردم که میتونم جلوی بدی های این جامعه،بدی هایی که این جامعه به سرم میاره ایستادگی کنم...!ولی نشد....! شکستم...!فهمیدم که هنوز کوچیکم هنوز توانایی بزرگ شدن توی این دنیارو ندارم...! چند وقته یکی بهم میگه که خیلی بچم،میگه که فکرایی که قبلا درموردم میکرده اشتباه بوده...!میگه اشتباه میکرده که من بزرگ شدم..! خیلی به حرفاش فکر کردم..!راست میگفت...! یعنی ایجوری نبودما....!توی این مدت افکارم تغییر کرد...! اون فکرهایی که من داشتم همه به یه مشت فکره احمقانه تبدیل شد که اصن نمیتونی تصورشو کنی...! خسته شدم....! دیگه نمیخوام بچه باشم....! میخوام بشم همون سایه قبلی....!میخوام دوباره بزرگ شم...! میخوام دوباره به آرزوهای بزرگم بفکرمو برای رسیدن بهشون تلاش کنم...!اونقدر زیاد که بهشون برسم..! میخوام.....! میخوام...........! میخوام عاشق شم....!دلم میخواد عاشق شم....! دلم یه عشق پاک میخواد....!دلم یه ایمان پاک میخواد...! دلم دنیا حرف صادقانه میخواد....! دوست دارم بشم همون سایه قبلی...! یاحق
مردن حس خیلی قشنگیه....! سلام خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟ حالمو نمیدونم! گندزدم تو همه چی!همه چی رو خراب کردم!بدافتضاحی به بار آوردم! میدونی دیگه داداش ندارم...! دیگه ماریا ندارم! دیگه هیچکی رو ندارم! گند زدم به تمام معنا.......! میدونی ماریا.....صمیمی ترین دوسم بهترین دوسم که جزئی از مابود. جزئی از5weبود به من خیانت کرد.......! باداداشم باکسی که میدونس چقدر برام اهمیت داره رفیق شد! رفیق شدنش برام هیچ اهمیتی نداش!نگفتنش واسم اهمیت داش! وقتی نگفت داغون شدم!خرد شدم!شکستم! باورت نمیشه........!میدونی منم بد کردم به داداشم! نمیدونسم که با ماریا رفیقه!نمیدونسم که باهمن! چیزی که بین منو داداش بودرو به ماریا گفتم.......! میدونم نباید میگفتم....!ولی از چشمام بیشتربه ماریااطمینان داشم اصن ٪۱ هم امکان اینکه بره به کسی بگه رو نمیدادم! ولی ازون جایی که با داداش رفیق بود رفت گذاشت کف دستش! درسته من اشتباه کردم!ولی ماریا هم زد زیر همه چی! دوستیه ۵سالمونو به دوستیه۳هفته ای با یک پسر فروخت! این خردم کرد!کمرمو شکست.......! داداشم ازم برید! بهم گفت که دیگه لیاقت اینو ندارم که بهش بگم داداش! داغونم کرد،ماریا.......! ولی من ازش گذشتم........! از خیانت اون و داداش گذشتم.....! از پنهان کردن باهم بودنشون گذشتم......! از دروغاشون و حرفاشون گذشتم......! فقط ازشون خواسم که حلالم کنن! بخاطر بدی هام........! دیروز داغون بودم..........! هرچی قرص گیرم اومد خوردم ، دقیقا پایین رگمو با تیغ زدم......! رو رگم فقط یه خراش سطحی برداش! اثر قرصا خیلی نبود ولی درحدی بود که تاامروز صبح خوابم برده بود! وقتی بیدار شدم انگار از دنیای دیگه اومده بودم!همه چی برام عجیب بود! وقتی گوشیمو نگاه کردم کلی تماس داشم که همه رو جواب داده بدم ولی اصن متوجه نشده بودم.............! هنوزم داغونم.......! فردا امتحان دارم! خوندم........! واسم دعا کنید....! ( دراین شهر صدای پای مردمی هست که همچنانکه تورامی بوسند، طناب دار تو را می بافند! مردمی که صادقانه دروغ می گویند........!) یاحق
چه بی صدا شکستم ازیک عشق خیالی! یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم... سلام خوبین؟؟؟؟؟؟؟ من اصن خوب نیسم!چون الان چند وقته که فهمیدم که تمام اتفاقاتی که واسم میوفتاد یه دروغ محض بود! وای خدای من خیلی بده این موضوع! از عشقم محمدرضا تا داداشم همه دروغ بودن! خدای من فقط ازت ممنونم که همه رو فراموش کردم! محمدرضا و اتفاقات بدمو.......! ولی داداشمو چیکارکنم؟؟؟ اونو چیکار کنم که این همه مدت بهم گفت نامزد داره و حالا که تمامه ارتباطاتمو باش قطع کردم فهمیدم که همش یه دروغ بوده! خدای من دارم دیوونه میشم! مثلا گفتم دیگه نمیخوام به این چیزا بفکرم ، گفتم فقط میخوام درس بخونم! ولی نشد نذاشتن! خدایا ازت ممنونم که دیگه به اینچیزا خیلی نمیفکرم ولی دردم اینه که چرا همش دروغ بود! خدایا خیلی سخته که ۳سال دروغ بشنوی! بعداز اونم دوباره ۳ماه زندگیت به دروغ بره! راسی بچه ها ۳مهر تولد داداشم بود! واسش کادو خریدمو بهش دادمو بعدازاون دیگه ارتباطموباهاش قطع کردم! ولی الان توی این هفته فهمیدم که نامزد نداره! تمومه سرزنش هایی که شدم دروغ بودو الکی! بچه های واسم دعا کنید خدارو شکر اصن به این موضوعات اهمیت نمیدمو فقط درسم واسم مهمه! ولی نمیدونم چرا آخر هفته ها دلم میگیره! الانم اومدم که فقط یکم خالی شم! راسی بچه ها من همه کامنتاتونو خوندم به بیشتر وب ها هم سر زدم ولی باورکنید که نتونسم واستون کامنت بذارم چون اصن وقت ندارم! راسی واسه داداش مجتبی: بهت اون حرفو زدم راست بود چون خیلی وقت بود که نیومدی پیشم! همتونو دوست دارم! بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس. بای. یاحق
|